تبليغاتX
اهالی اشک

 

 

اهالی اشک

خجالت....

یا من ارقدنی فی مهاد امنه

گاهی اوقات که انسان با خودش خلوت می کند بسیاری از مسائل جاری زندگی اش را بهتر درک می کند . مثلا اینکه چند روزی است در شهر ما ، شهر ابری ما ، بارانی نمی آید....

شد بسته در هر دو جهان از بس که

خشکید زمین و آسمان از بس که

بد نیست کمی خجالت بکشیم

خون شد دل صاحب الزمان از بس که ..... 



خدا کند.......

 ای سرو وستاره فاطمه   ای حسن دوباره فاطمه

شکوه آفرینش خدایی     تجلی صفات مجتبایی

زلال چشمه های اشتیاقی    کرب وبلای دیگر عراقی

تو علت ظهور عشق هستی   حرارت تنور عشق هستی

تو اهل آسمانی و ز عرشی   ستاره تا ستاره می درخشی

چه باصفاست لعل لب گشودن     غزل غزل نام ترا سرودن

چه با صفاست اینکه از گلویم    فقط من از صفات تو بگویم

منم که خار گلشن تو هستم       دل به ضریح چشم تو ببستم

حصار دوری ترا شکستم       به انتظار دیدنت نشستم

مرا رهی به سوی کهکشان ده  پیرهنی ز خود به ما نشان ده

زقبل آنکه عمر من سرآید    خدا کند غیبت تو سرآید



مرا دریاب

صد طبق گل به مقدم جانان به زلالی قطــره بــاران

آب هستی ز دور می ریزد به کویر عطش گرفته جان

از افقهای سبز می روید نــور امّیــد در دل انسان

مژده ای دل که سر رسید فراق شد شب نیمـه مه شعبـان

از پس ابــر ،مِهــر جــان آمـد

مهدی صاحب الزمان آمد

از رمق اوفتاد چرخ قرار گشت باطل، برون ز حــدّ مــدار

خرم آن ماه کز رخش ساطع گشته نور وجــود هــزار هـزار

شجر نخل اوصیا امشب تازه وقت سحــر نشست به بــار

در تمنای روی ماهش دل منصرف شد ز شوق گشت و گذاز

اینکــه مُلک و مَلَک بـود رامـش

حجت بن الحسن بود نامش

در شب دیو ظلمت و شب زور منجـی کل خلــق کرد ظهــور

حجره نرگس از گل قدمش شد بسان حرا و وادی طور

صد چو یوسف به اکتساب رخش آرزویی است که برده اند به گور

یا رب این ماه پاره تا به ابد از گزند نگاه باد به دور

تا خدا هست و هست وجهه ذات

بر گل روی حضــرتش صلوات

به تلاطم فتاده پهنه خاک آسمان سینه از شعف زده چاک

زلف او چون مجعّد است و سیاه برده زیر سؤال سبزی تاک

«لَن ترانی» نمی کنم هرگز که بود ذکر دل «مَتی و نَراک»

در لجن زار معصیت گیرم ای که صافی چو دُر چو شبنم پاک

نرگس نازم ای گل نرگس

نظری حق مادرت نرجس

ای امید دل شکسته دلان ای نجات بخش جمله پیر و جوان

لغزش از پای تا سرم ریزد هم ز دست و ز پا و چشم و زبان

غایب از دیده ها ولی حاضر حاضرم تا دهم به پای تو جان

چند در غیبتی و ما مهجور سیری از دست دوستان به گمان

یک شب از عمق دل صدایم کن

در قنـوت سحــر دعــایم کن

آخرین توشه هدایت حق خیمه غیبتت حکایت حق

آیه بر دست حیدری تو نیست هیچ چیزی مگر روایت حق

هر که بدگویی تو کرد یقین کرده بی پرده پُر سِعایت حق

در ظهور تو خلق می بینند در کفت دور کعبه رایت حق

زنده کن التهـاب بدر و حنین

ای قیام تو انتقام حسین

مبتلایی به داغهای حسین علیه السلام جای پای تو جای پای حسین

در خروش صدای شمشیرت در طنین نیست جز صدای حسین

نیست در دست هیچکس جز تو وصله جامه پاره های حسین

تا ابد هم خدای می گرید بس فزون بود دردهای حسین

حق آن شاه تشنـه بـی آب

ای حسین زمان مرا دریاب........



برخیر به یاریم تو مادر ...

این روزها فاطمیه اول را می گذارانیم . غم حضرت زهرا غم بسیار بزرگی است .  اصلا خود بی بی عظمت زیادی دارد . وقتی امام عسکری (ع) می فرماید : ... وفاطمه حجه علینا ...  تکلیف ما روشن است . 

مادرا ... : دلم می خواست بودم و می توانستم به عیادتان بیایم تا قلبم کمی آرام بگیرد .

بلبل ز آشیانه خود دست می کشید

گل بر سر جوانه خود دست می کشید

چون ابر از تمام خودش دست شسته بود

از اشک دانه دانه خود دست می کشید

حس کرد عمق کاری زخم قلاف را

وقتی به روی شانه خود دست می کشید

با مسح سر برای وضوی جبیره اش

بر جای تازیانه خود دست می کشید

این آخرین سلام نمازش فقط نبود

از آخرین بهانه خود دست می کشید.

التماس دعا .



به : مسعود رضایی و یارانش

برادر اکبر تماس گرفتن ... برای شعر شهادت . فکر نمی کردم مجبور باشم چند شعر بخونم  آن هم بین اساتید برجسته و شاعران سرشناس شهر ... دلیل اینکه قبول کردم را نمی دانم . درد سرش از بعد  جلسه شروع شد.. برای ما که چند ماه دیگه از شیراز نقل مکان می کنیم  خوب بود یا نه نمی دانم ... شعر از استاد بزرگوار جناب آقای بقایی عزیز با اندکی اضافات..... 

  آنانكه بر مقام شهادت رسيده اند
بي شک سبو زجام ولايت چشيده اند
جُهّال عمر خود همه دنبال مِي روند
اينان سبو شكسته به ساقي رسيده اند
اي خاك شرم بر سر مستان روزگار
آنانكه روي ساقي خود را نديده اند
خوش حالِ مردمي كه به ديوار قلب خود
تمثـال يـار بـا قلم خــون كشيـده اند
بي جـان مگو كه در بر جانان نشسته اند
در خـاك نِــي، كه در دل مـا آرميـده‌اند
دل را ازل به صـــاحب دلــدار داده‌اند
يكبـاره از تمــام جهـان دل بـريده اند
در راه اقتـــدا بــه بلاهـاي دلــربـا
با لعل تشنه جام شهادت چشيده‌اند
همـواره رهـروان ولايـت بـه كربــلا
ازصحن با صفـاي رضـــا پركشيده اند
قومي كه عشق روي تو را منع مي كنند
آيـا حـديث زلف پريشـان شنيـده اند
با دل سخن زعقل مگو باده نوش باش
دل را فقط براي جنــون آفـريـده اند



دیوانه مادر بودن هنر قلب ما نیز هست...

توان واژه کجا و مديحه گفتن او

 قلم قناري گنگي است در سرودن او

 کشاندنش به سحاري شعر ممکن نيست

 کميت معجزه لنگ است پيش توسن او

 چه دختري که پدر پشت بوسه ها مي ديد

 کليد گلشن فردوس را به گردن او

 چه همسري که براي علي براي حضور

 طلوع باور معراج داشت ديدن او

 چه مادري که به تفسير روز عاشورا

حريم مدرسه کربلاست دامن او

 دمي که فاطمه تسبيح گريه بردارد

 پيام مي چکد از چلچراغ شيون او

 بميرم آن همه احساس بي تعلق را

  که بار پيرهني را نمي کشد تن او

 از آن به ديده مادر حجاب خواهد ماند

 که چشم را نزند آفتاب مدفن او





يا من عفا عن عظيم الذنوب بحلمه

تا پرده برانداخت ورخسار عيان کرد

با خال بني هاشميان غارت جان کرد

ما را هدف تير به ابروي کمان کرد

هرگز نتوان آنچه به ما کرد بيان کرد