تبليغاتX
اهالی اشک

اهالی اشک

منوي اصلي

آرشيو مطالب

لينکستان

ساعت

امکانات


شاید برای آمدنت ...

الهم یا من لا یرغب فی جزا(صحیفه سحادیه)

با توجه به در خواست های محبت آمیز همه ی دوستان و ذره پروری شان نسبت به این بنده حقیر در این دهه و لطف زیاد شان در استفاده از اشعار مجموعه، متاسفانه به علت گرفتاریهای زیاد گردان فرهنگی سلمان شیراز فعلا جلسه ایی ندارد .

 . .........

دو بیت از دو غزل حسن ختام دل شیدایی این شاعر مهجور زمانه

یکی اینکه  ببخشید که من ساده نوشتم پر ایراد و بهانه 

«که هرکس به زبانی صفت وصف توگوید          بلبل به غزل خوانی و  قمری به ترانه... »      

   و آن بیت وَ مضمون دگر اینکه نمی خواستم این گونه که سربار توباشم،وَیا عآر تو باشم،وَباید که گرفتار توباشم

«وَمعراج من این بس که چو خار سر دیوار   ازدور تماشایی گلزار تو باشم »   

شعر از آقای زمانیان

نويسنده: نوح ? تاريخ: یکشنبه 6 دی1388 ? موضوع: ? لينک به اين مطلب ?

نسخه تصحیح شده اشعار محرم


ادامه مطلب
نويسنده: نوح ? تاريخ: چهارشنبه 25 آذر1388 ? موضوع: ? لينک به اين مطلب ?

حقیقت

یا من ارقدنی فی مهاد امنه (دعای صباح)


کیمیایی است عجب ، تعزیه داری حسین (ع)


که نباید زکسی منت اکسیر کشید



دعا برای افراد جامانده ایی مثل بنده را فراموش نکنید........ یا علی


نويسنده: نوح ? تاريخ: سه شنبه 24 آذر1388 ? موضوع: ? لينک به اين مطلب ?

کیمیا
الهم یا شاهد کل نجوی


  رسیدیم به یک نقطه حساس تر از جان... رسیدیم به مهران ... خدایا چه کند این دل نالان ... به جز ناله و افغان ... دلم تاب ندارد ... دگر خواب ندارد ...و ماییم و این قصه ی پرواز ...در این همهمه و زمزمه ی راز ...  که تا مرز شود باز ... خدایا چه کنم تا که زبانم بشود باز... به پرواز ... به اعجاز...

به جا هست که ما هم دمی از روضه و مقتل بنویسم ... زعلی اصغر و آن شه بنویسیم ... که تا رام کنم این دل خود را ...

بر سر دست گرفته است گل پرپر خود را ... آخرین یل زهمه لشکر خود را ... آخرین ساغر خود را ... زهمیان جنون گوهر خود را ... زنیام دل خودخنجر خود را ...ز سرش افسر خود را ...زابر دل خود تندر خود را ... بر سر دست گرفته سر خودرا...علی اصغر خود را ... که این غنچه پژمرده سر جنگ ندارد... به رخ رنگ ندارد ... که این آینه خورده ترک طاقت یک سنگ ندارد... گوئیا بی اثر و بی ثمر است ناله لالائی من... طفلک من طفلک دلخسته من... طفل زبان بسته من ...کشت مرا دیده او در تب و این هرم عطش... این همه گرمای جگر سوز نفس ... دلم تاب ندارد و حرم آب ندارد... از این باغ نمانده است به جز داغ...به هر گوشه این باغ نهاده است خزان داغ... همین غنچه به جا مانده از این باغ ... نمی آب ... نمی آب... بر این غنچه بپاشید ... که بیدار شود از سفر خواب ... ببینید گلم رنگ ندارد ... سر جنگ ندارد... ماهی ام تشنه ی یک قطره آب است...

  واین گونه جداگشت دلم از از قفس جسم ...  ... دلم باز هوایش حرمی شد ... و اشعار دلم محتشمی شد .......

مهران... آبان ماه 88




.....(( روضه تمام گشت ، ولی مادری هنوز

آید صدای ناله اش از بین روضه ها ))

نويسنده: نوح ? تاريخ: سه شنبه 10 آذر1388 ? موضوع: ? لينک به اين مطلب ?

40 روز تا محرم....
بسم الله

ارزش دارد که انسان همه ی دنیا را رها کند و بی خیال همه چیز یک عرفه را در کربلا باشد... حال و هوایی دارد ... جای همه خالی... حلال کنید

هرکه با خاک درت کام لبش بردارد

از همان کودکیش چشم به کوثر دارد

اولین آرزویم هست همانی باشم

که به لب نام تو تا لحظه آخردارد

چند صد حج پیاده است ثواب آنکه

قصد پابوسی شش گوش تو در سر دارد

پادشاهان همه مبهوت مقامت گویند

این چه شاهی است مگر این همه نوکر دارد

چشم هایم شده چون شاخه  پرباری که

چارفصلش زغمت میوه نوبر دارد

هرکه از داغ تو نگریسته پیغمبر نیست

گریه بر توست مدالی که پیمبر دارد

تکیه بر نیزه غربت زدی و فرمودی

چشم غارت به حرم این همه لشکردارد

خواهرش گفت سرش را سر نیزه نزنید

کین هلال سر نی آمده دختر دارد

 

نويسنده: نوح ? تاريخ: دوشنبه 18 آبان1388 ? موضوع: ? لينک به اين مطلب ?

خجالت....
یا من ارقدنی فی مهاد امنه

گاهی اوقات که انسان با خودش خلوت می کند بسیاری از مسائل جاری زندگی اش را بهتر درک می کند . مثلا اینکه چند روزی است در شهر ما ، شهر ابری ما ، بارانی نمی آید....

شد بسته در هر دو جهان از بس که

خشکید زمین و آسمان از بس که

بد نیست کمی خجالت بکشیم

خون شد دل صاحب الزمان از بس که ..... 

نويسنده: نوح ? تاريخ: شنبه 2 آبان1388 ? موضوع: ? لينک به اين مطلب ?

خدا کند.......

 ای سرو وستاره فاطمه   ای حسن دوباره فاطمه

شکوه آفرینش خدایی     تجلی صفات مجتبایی

زلال چشمه های اشتیاقی    کرب وبلای دیگر عراقی

تو علت ظهور عشق هستی   حرارت تنور عشق هستی

تو اهل آسمانی و ز عرشی   ستاره تا ستاره می درخشی

چه باصفاست لعل لب گشودن     غزل غزل نام ترا سرودن

چه با صفاست اینکه از گلویم    فقط من از صفات تو بگویم

منم که خار گلشن تو هستم       دل به ضریح چشم تو ببستم

حصار دوری ترا شکستم       به انتظار دیدنت نشستم

مرا رهی به سوی کهکشان ده  پیرهنی ز خود به ما نشان ده

زقبل آنکه عمر من سرآید    خدا کند غیبت تو سرآید

نويسنده: نوح ? تاريخ: چهارشنبه 29 مهر1388 ? موضوع: ? لينک به اين مطلب ?

مرا دریاب

صد طبق گل به مقدم جانان به زلالی قطــره بــاران

آب هستی ز دور می ریزد به کویر عطش گرفته جان

از افقهای سبز می روید نــور امّیــد در دل انسان

مژده ای دل که سر رسید فراق شد شب نیمـه مه شعبـان

از پس ابــر ،مِهــر جــان آمـد

مهدی صاحب الزمان آمد

از رمق اوفتاد چرخ قرار گشت باطل، برون ز حــدّ مــدار

خرم آن ماه کز رخش ساطع گشته نور وجــود هــزار هـزار

شجر نخل اوصیا امشب تازه وقت سحــر نشست به بــار

در تمنای روی ماهش دل منصرف شد ز شوق گشت و گذاز

اینکــه مُلک و مَلَک بـود رامـش

حجت بن الحسن بود نامش

در شب دیو ظلمت و شب زور منجـی کل خلــق کرد ظهــور

حجره نرگس از گل قدمش شد بسان حرا و وادی طور

صد چو یوسف به اکتساب رخش آرزویی است که برده اند به گور

یا رب این ماه پاره تا به ابد از گزند نگاه باد به دور

تا خدا هست و هست وجهه ذات

بر گل روی حضــرتش صلوات

به تلاطم فتاده پهنه خاک آسمان سینه از شعف زده چاک

زلف او چون مجعّد است و سیاه برده زیر سؤال سبزی تاک

«لَن ترانی» نمی کنم هرگز که بود ذکر دل «مَتی و نَراک»

در لجن زار معصیت گیرم ای که صافی چو دُر چو شبنم پاک

نرگس نازم ای گل نرگس

نظری حق مادرت نرجس

ای امید دل شکسته دلان ای نجات بخش جمله پیر و جوان

لغزش از پای تا سرم ریزد هم ز دست و ز پا و چشم و زبان

غایب از دیده ها ولی حاضر حاضرم تا دهم به پای تو جان

چند در غیبتی و ما مهجور سیری از دست دوستان به گمان

یک شب از عمق دل صدایم کن

در قنـوت سحــر دعــایم کن

آخرین توشه هدایت حق خیمه غیبتت حکایت حق

آیه بر دست حیدری تو نیست هیچ چیزی مگر روایت حق

هر که بدگویی تو کرد یقین کرده بی پرده پُر سِعایت حق

در ظهور تو خلق می بینند در کفت دور کعبه رایت حق

زنده کن التهـاب بدر و حنین

ای قیام تو انتقام حسین

مبتلایی به داغهای حسین علیه السلام جای پای تو جای پای حسین

در خروش صدای شمشیرت در طنین نیست جز صدای حسین

نیست در دست هیچکس جز تو وصله جامه پاره های حسین

تا ابد هم خدای می گرید بس فزون بود دردهای حسین

حق آن شاه تشنـه بـی آب

ای حسین زمان مرا دریاب........

نويسنده: نوح ? تاريخ: شنبه 10 مرداد1388 ? موضوع: ? لينک به اين مطلب ?

برخیر به یاریم تو مادر ...
این روزها فاطمیه اول را می گذارانیم . غم حضرت زهرا غم بسیار بزرگی است .  اصلا خود بی بی عظمت زیادی دارد . وقتی امام عسکری (ع) می فرماید : ... وفاطمه حجه علینا ...  تکلیف ما روشن است . 

مادرا ... : دلم می خواست بودم و می توانستم به عیادتان بیایم تا قلبم کمی آرام بگیرد .

بلبل ز آشیانه خود دست می کشید

گل بر سر جوانه خود دست می کشید

چون ابر از تمام خودش دست شسته بود

از اشک دانه دانه خود دست می کشید

حس کرد عمق کاری زخم قلاف را

وقتی به روی شانه خود دست می کشید

با مسح سر برای وضوی جبیره اش

بر جای تازیانه خود دست می کشید

این آخرین سلام نمازش فقط نبود

از آخرین بهانه خود دست می کشید.

التماس دعا .

نويسنده: نوح ? تاريخ: جمعه 18 اردیبهشت1388 ? موضوع: ? لينک به اين مطلب ?

به : مسعود رضایی و یارانش
برادر اکبر تماس گرفتن ... برای شعر شهادت . فکر نمی کردم مجبور باشم چند شعر بخونم  آن هم بین اساتید برجسته و شاعران سرشناس شهر ... دلیل اینکه قبول کردم را نمی دانم . درد سرش از بعد  جلسه شروع شد.. برای ما که چند ماه دیگه از شیراز نقل مکان می کنیم  خوب بود یا نه نمی دانم ... شعر از استاد بزرگوار جناب آقای بقایی عزیز با اندکی اضافات..... 

  آنانكه بر مقام شهادت رسيده اند
بي شک سبو زجام ولايت چشيده اند
جُهّال عمر خود همه دنبال مِي روند
اينان سبو شكسته به ساقي رسيده اند
اي خاك شرم بر سر مستان روزگار
آنانكه روي ساقي خود را نديده اند
خوش حالِ مردمي كه به ديوار قلب خود
تمثـال يـار بـا قلم خــون كشيـده اند
بي جـان مگو كه در بر جانان نشسته اند
در خـاك نِــي، كه در دل مـا آرميـده‌اند
دل را ازل به صـــاحب دلــدار داده‌اند
يكبـاره از تمــام جهـان دل بـريده اند
در راه اقتـــدا بــه بلاهـاي دلــربـا
با لعل تشنه جام شهادت چشيده‌اند
همـواره رهـروان ولايـت بـه كربــلا
ازصحن با صفـاي رضـــا پركشيده اند
قومي كه عشق روي تو را منع مي كنند
آيـا حـديث زلف پريشـان شنيـده اند
با دل سخن زعقل مگو باده نوش باش
دل را فقط براي جنــون آفـريـده اند

نويسنده: نوح ? تاريخ: شنبه 29 فروردین1388 ? موضوع: ? لينک به اين مطلب ?

درباره وبلاگ

بر وسیع دلهای ما خانه زدی ای حسین ابن علی(ع).......
وز آن پس مشک چشمانمان
از غیر اشک تهی است........


جستجوي مطالب


© All Rights Reserved to noohh.Blogfa.com / Theme by: iTheme