با توجه به در خواست های محبت آمیز همه ی دوستان و ذره پروری شان نسبت به این بنده حقیر در این دهه و لطف زیاد شان در استفاده از اشعار مجموعه، متاسفانه به علت گرفتاریهای زیاد گردان فرهنگی سلمان شیراز فعلا جلسه ایی ندارد .
. .........
دو بیت از دو غزل حسن ختام دل شیدایی این شاعر مهجور زمانه
یکی اینکه ببخشید که من ساده نوشتم پر ایراد و
بهانه
«که هرکس به زبانی صفت وصف توگوید بلبل به غزل خوانی
و قمری به ترانه... »
و آن بیت وَ مضمون دگر اینکه نمی خواستم این گونه که
سربار توباشم،وَیا عآر تو باشم،وَباید که گرفتار توباشم
«وَمعراج من این بس که چو خار سر دیوار ازدور تماشایی گلزار تو
باشم »
رسیدیم
به یک نقطه حساس تر از جان... رسیدیم به مهران ... خدایا چه کند این دل نالان ...
به جز ناله و افغان ... دلم تاب ندارد ... دگر خواب ندارد ...و ماییم و این قصه ی
پرواز ...در این همهمه و زمزمه ی راز ... که
تا مرز شود باز ... خدایا چه کنم تا
که زبانم بشود باز... به پرواز ... به اعجاز...
به جا
هست که ما هم دمی از روضه و مقتل بنویسم ... زعلی اصغر و آن شه بنویسیم ... که تا
رام کنم این دل خود را ...
بر سر
دست گرفته است گل پرپر خود را ... آخرین یل زهمه لشکر خود را ... آخرین ساغر خود
را ... زهمیان جنون گوهر خود را ... زنیام دل خودخنجر خود را ...ز سرش افسر خود را
...زابر دل خود تندر خود را ... بر سر دست گرفته سر خودرا...علی اصغر خود را ...
که این غنچه پژمرده سر جنگ ندارد... به رخ رنگ ندارد ... که این آینه خورده ترک
طاقت یک سنگ ندارد... گوئیا بی اثر و بی ثمر است ناله لالائی من... طفلک
من طفلک دلخسته من... طفل زبان بسته من ...کشت مرا دیده او در تب و این هرم عطش...
این همه گرمای جگر سوز نفس ... دلم تاب ندارد و حرم آب ندارد... از این باغ نمانده است به جز داغ...به هر
گوشه این باغ نهاده است خزان داغ... همین غنچه به جا مانده از این باغ ... نمی آب
... نمی آب... بر این غنچه بپاشید ... که بیدار شود از سفر خواب ... ببینید گلم
رنگ ندارد ... سر جنگ ندارد... ماهی ام تشنه ی یک قطره آب است...
واین گونه جداگشت دلم از از قفس جسم ... ... دلم باز هوایش حرمی شد ... و اشعار دلم
محتشمی شد .......
گاهی اوقات که انسان با خودش خلوت می کند بسیاری از مسائل جاری زندگی اش را بهتر درک می کند . مثلا اینکه چند روزی است در شهر ما ، شهر ابری ما ، بارانی نمی آید....
این روزها فاطمیه اول را می گذارانیم . غم حضرت زهرا غم بسیار بزرگی است . اصلا خود بی بی عظمت زیادی دارد . وقتی امام عسکری (ع) می فرماید : ... وفاطمه حجه علینا ... تکلیف ما روشن است .
مادرا ... : دلم می خواست بودم و می توانستم به عیادتان بیایم تا قلبم کمی آرام بگیرد .
برادر اکبر تماس گرفتن ... برای شعر شهادت . فکر نمی کردم مجبور باشم چند شعر بخونم آن هم بین اساتید برجسته و شاعران سرشناس شهر ... دلیل اینکه قبول کردم را نمی دانم . درد سرش از بعد جلسه شروع شد.. برای ما که چند ماه دیگه از شیراز نقل مکان می کنیم خوب بود یا نه نمی دانم ... شعر از استاد بزرگوار جناب آقای بقایی عزیز با اندکی اضافات.....
آنانكه بر مقام شهادت رسيده اند بي شک سبو زجام ولايت چشيده اند جُهّال عمر خود همه دنبال مِي روند اينان سبو شكسته به ساقي رسيده اند اي خاك شرم بر سر مستان روزگار آنانكه روي ساقي خود را نديده اند خوش حالِ مردمي كه به ديوار قلب خود تمثـال يـار بـا قلم خــون كشيـده اند بي جـان مگو كه در بر جانان نشسته اند در خـاك نِــي، كه در دل مـا آرميـدهاند دل را ازل به صـــاحب دلــدار دادهاند يكبـاره از تمــام جهـان دل بـريده اند در راه اقتـــدا بــه بلاهـاي دلــربـا با لعل تشنه جام شهادت چشيدهاند همـواره رهـروان ولايـت بـه كربــلا ازصحن با صفـاي رضـــا پركشيده اند قومي كه عشق روي تو را منع مي كنند آيـا حـديث زلف پريشـان شنيـده اند با دل سخن زعقل مگو باده نوش باش دل را فقط براي جنــون آفـريـده اند